سيد محمد باقر برقعى

3375

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گذرگاه محبّت تو آن جامى كه مىرقصى به دست مست مىخوارى * من آن شمعم كه مىگريم سر بالين بيمارى دل من در خموشى با من امشب راز مىگويد * چو مهتابى كه نجوا مىكند با كهنه ديوارى سرشك نيم‌شب آرام مىبخشد به سوز دل * چو بارانى كه مىبارد به روى دشت تب‌دارى اميد دل بمرد و آرزوها گوشه بگرفتند * تو گويى لشكرى پاشيده شد از مرگ سردارى در اين صحرا فغانها كردم از گردون صيدافكن * چو در هر گام ديدم قطره خونى بر سر خارى گذرگاه محبّت در طريق عمر ما « مفتون » * پل بشكسته را ماند ميان راه هموارى جوانى را تبه مىسازد اين اندوه ناكامى * بسان باد زهرآگين كه مىافتد به گلزارى قهر بى جا جامهء سرخ كه بر جلوهء جانانه فزود * هوس وصل تو را در دل ديوانه فزود سرو آراسته از لاله تماشا دارد * وه چه خوش جلوهء آن قامت جانانه فزود آتش عشق تو شد مايهء دلگرمى ما * نازم آن شعله كه شوق دل پروانه فزود حملهء باد خزان اين همه تأثير نداشت * نامهء قهر تو بر سردى كاشانه فزود اين چه وضعيست خدايا كه در اين ملك خراب * آشنا خوار شد و حرمت بيگانه فزود هركجا مىنگرم صحنهء ناكاميهاست * غم اين خلق ، جنون من ديوانه فزود دوش در بزم حريفان دل ما پيش تو بود * ساقى آگه شد و بر گردش پيمانه فزود سخن عشق من اين گونه غم‌انگيز نبود * قهر بيجاى تو بر تلخى افسانه فزود دل « مفتون » همه با وعدهء وصل تو خوش است * آه از اين دام كه هردم هوس دانه فزود